post
داستان ازاينجاشروع شد:خيلى عصبانى بود؛بهم گفت چقدردوستم دارى؟
گفتم خيلى گفت بهم ثابت کن،گفتم:چجورى؟گفت تيغوبرداررگتوبزن
گفتم عزيزم مرگ وزندگى دست خداست،گفت اگه دوستم دارى بزن.
تيغوبرداشتم رگموزدم بعدکه داشتم توآغوشش جون ميدادم،آهسته زيرلب گفت:
اگه دوستم داشتى تنهام نميذاشتى:'(
[ پنجشنبه 08 اسفند 1392 ] [ 18:02 ] [ bita038 ]
[
ارسال نظر(1)
]